تنهایی
احساس خفگي مي کنم ، کاش نوري بود که روز و شب مرا روشن کند
از همه چيز خسته شدم چقدر بي دليل بخندم و خوشحالي خود را نشان دهم وقتي در دلم غوغايي وجود دارد که خودم هم از آن ترسيده ام
دلم ميخواد فرياد بزنم بگم خدا کجايي که من و ببيني دارم نابود مي شم
با اين که دور و ورم شلوغه احساس تنهايي مي کنم چون کسي که مي خوام کنارم نيست تا منو آروم کنه از نبودنش دلم گرفته ، احساس مي کنم غصه تمام وجودمه
خدا چرا صدامو نمي شنوي دارم داد مي زنم چرا گوش نمي دي چرا منو نمي بيني
مگه من چه گناهي به درگاهت کردم که داري اين جوري منو مجازات ميکني
ديگه دارم خفه ميشم
خدايا به دادم برس
آخه چرا اون با همه اين همه خوبه اما تا به من ميرسه تمام خسته گي هاش يادش مي ياد و فقط سر من خاليش ميکنه
ديگه تحملم نموم شده
خدا تو خودت ميدوني که من صبرم خيلي کمه
پس چرا اين جوري سرم مي ياري
ديگه خستمه ديگه انگيزه ندارم برا کارام
کمکم کن
نمی دونم چرا یه دفعه به فکر رفتم...
احساس کردم این نشونه ی اومدن تو بود که خدا داشت به من نشون می داد...
ولی افسوس ...
یادم اومد که تو برا همیشه از پیشم رفتی...
حس غریبی بهم دست داد...
دیگه حالا احساسام درست برعکس شده بود...
حال احساس می کردم همه ی چیزهای اطرافم به یک نحوی به گریه افتاده بودند...
برگ های درختان داشتن چکه چکه اشک می ریختن...
کوچه رو که نگو...اونقدر گریه کرد بود که اشکاش داشت شر شر از روش سرازیر
میشد...
اینجا بود که یه دفعه صدای چیک چیکی رو شنیدم...
وقتی از پنجره بیرونو نگاه کردم دیدم یه برگ افتاده تو پیاده رو...واز بالا دوستش،
کسی که عاشقش بود داره گریه می کنه و از بلا به پایین اشکاش داره میچکه و
چک چک میکنه...
اما خودم...
که مدتی بود دوریت از یادم رفته بود، نشستم یه گوشه مثل همون برگ عاشق
چشم به راه،چشمامو به در دوختم که شاید دوباره اومدی و نشونی بارون
که احساس میکردم خبر اومدنتو میداد درست بود...

وقتی تو نیستی... نه هست های ما چونانکه بایند نبایدها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم....
عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم .... باشد برای روز مبدا...
اما در صفحه های تقویم...روزی به نام روز مبدا نیست...
آن روز هرچه باشد...روزی شبیه دیروز روزی شبه فردا روزی درست مثل همبن روزهای ماست...
اما کسی چه می داند شاید امروز نیز روز مبدا باشد...
وقتی تو نیستی... نه هست های ما چونانکه بایند نبایدها
هرروز بی تو...روز مبداست...
آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند...
آینه ها که دعوت دیدارند دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار دیوارهایی صاف... دیوارهای شیشه ای شفاف...
دیوارهای تو...دیوارهای من دیوارهای فاصله بسیارند...
آه......دیوارهای تو همه ایینه اند...
آیینه های من همه دیوارند.....
میدونی اگه تو رو تو بیابون بکارن کاکتوس در میای, تو رویا بکارن کابوس در میای, تو کویر بکارن خیارشور در میای ولی تو دل من بکارن عمرا اگه در بیای
بي دوست شبي نيست که ديوانه نباشم،مستم اگر صاحب ميخانه نباشم،اي دوست اگر جان طلبي آن به تو بخشم،از جان چه عزيز تر بگو آن به تو بخشم.
کي چه گلي دوست داره؟
نجار:ميخک
دزد:شب بو
قصاب:گل گاو زبون
پارچه فروش:اطلسي
دندون پزشک:مينا
و من...
من تو رو دوست دارم ،تو زيباترين و نازترين گلي هستي که من دوستش دارم...
* _* _*
_* __*
*__ *
* _*_ *
_*_ *_ *
اين قاصدک ها رو فوت کردم تا بيان بهت بگن به يادتم.
نبودی بی تو پنهان گریه کردم، تو را دیدم و خندان گریه کردم، برای این که اشکهایم نبینی، نشستم زیر باران گریه کردم
من پرستوی خزان دیده و خاموش توام حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست
امشب دلم از امدنت سرشار است، فانوس به دست کوچه دیدار استف آن گونه تو را در انتظارم که اگر،این چشم بخوابد آن یکی بیدار است
خداحافظ گل لادن تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن
خداحافظ کل پونه گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تودرتو.خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هرسو
خداحافظ گل مریم.گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو بر گردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیداری بگو از شب چی میدونی
تو ابن رویای سردر گم.خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی.تو دست سرد ای مردم
خداحافظ گل پونه.که بارونی نمی تونی
طلسم بغضو برداره.از این پاییز دیوونه.
خداحافظ.......
رنگ عشق و رنگ آسمان
بعد از مرگم به گورم بيا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کني زيرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بريزي زيرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ريخت هرگاه شمعي را در حال سوختن ديدي مرا به ياد آور هرگاه ترانه غم انگيزي شنيدي آنرا به ياد من زمزمه کن زيرا من هر کجا که باشم به ياد تو خواهم بود
برای تو می نويسم برای نگاه زیبایت
روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند
.پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند
.پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد
.پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد
.بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند
.پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد
.در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند
.پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند
.»پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.
و امروز من تنهام
...تنها از کسانی که هیچ گاه پا به پای
اشکانم اشک نريختند
...تنها از دستانی که دست هایم را به وقت
شادی و غم نگرفتند
...تنها از در و پنجره هایی که به روی امید
گشوده نشدند
...و تنها از چشمانی که آیینه ی چشمانم
نبودند
...کاش تنها نبودم
کاش در دوران کودکی ام مانده
بودم....دورانی که اگردوستت ميداشتند فقط
براي وجود خودت بود
و حالا چه؟
!حالا فقط مرا برای زمانی می خواهند که
باراني باشند
ومن خسته از باراني بودنها
...ای تو
!ای تویی که امیدم به توست
...
چترم باشنه برای دلتنگی هایم و نه زمانی که
بارانی ام
..چترم باش
تا چترت باشم
...و چترم باش تا به چتر بودنم اعتراضی نكنم
!!!من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم
تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم
من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم
تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم
من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم
تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم
من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم
تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم
من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم
تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم
من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم
.وقتی تو نیستی... نه هست های ما چونانکه بایند نبایدها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم....
عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم .... باشد برای روز مبدا...
اما در صفحه های تقویم...روزی به نام روز مبدا نیست...
آن روز هرچه باشد...روزی شبیه دیروز روزی شبه فردا روزی درست مثل همبن روزهای ماست...
اما کسی چه می داند شاید امروز نیز روز مبدا باشد...
وقتی تو نیستی... نه هست های ما چونانکه بایند نبایدها
هرروز بی تو...روز مبداست...
آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند...
آینه ها که دعوت دیدارند دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار دیوارهایی صاف... دیوارهای شیشه ای شفاف...
دیوارهای تو...دیوارهای من دیوارهای فاصله بسیارند...
آه......دیوارهای تو همه ایینه اند...
آیینه های من همه دیوارند.....
.
.
.
نمی گذارم کسی دلم را غمگین کند
است! می خواهم برایت لبخند باشم! برای آن دلی که از امید ، خالی است! می خواهم
دست هایت را در دست های آسمان بگذارم ... تا باور کنی آسمان هم ، برای تو آغوش
می گشاید! من تو را مرهمی خواهم بود ،گرچه ... دلــــــــــی دارم ... که نیازمند یک مرهم
است.