تبليغاتX
آتش غم

آتش غم

تنهایی

یه مناسبت دل گرفتم

راستی عید سعید قربان بر شما مبارک باد...

ادامه ی مطلب یادت نره...(نظر هم یادت نره)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:20  توسط هرکس  | 

دل تاریک

شبهاي تاريکم يک به يک مي گذرد ، حتي روزهايم هم تاريک شده است از اين همه تاريکي دلم گرفته

احساس خفگي مي کنم ، کاش نوري بود که روز و شب مرا روشن کند

از همه چيز خسته شدم چقدر بي دليل بخندم و خوشحالي خود را نشان دهم وقتي در دلم غوغايي وجود دارد که خودم هم از آن ترسيده ام

دلم ميخواد فرياد بزنم بگم خدا کجايي که من و ببيني دارم نابود مي شم

با اين که دور و ورم شلوغه احساس تنهايي مي کنم چون کسي که مي خوام کنارم نيست تا منو آروم کنه از نبودنش دلم گرفته ، احساس مي کنم غصه تمام وجودمه

خدا چرا صدامو نمي شنوي دارم داد مي زنم چرا گوش نمي دي چرا منو نمي بيني

مگه من چه گناهي به درگاهت کردم که داري اين جوري منو مجازات ميکني

ديگه دارم خفه ميشم

خدايا به دادم برس

آخه چرا اون با همه اين همه خوبه اما تا به من ميرسه تمام خسته گي هاش يادش مي ياد و فقط سر من خاليش ميکنه

ديگه تحملم نموم شده

خدا تو خودت ميدوني که من صبرم خيلي کمه

پس چرا اين جوري سرم مي ياري

ديگه خستمه ديگه انگيزه ندارم برا کارام

کمکم کن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 15:4  توسط هرکس  | 

بریم سراغ چنتا عکس باهال...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 15:20  توسط هرکس  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 14:44  توسط هرکس  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:7  توسط هرکس  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:3  توسط هرکس  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 21:56  توسط هرکس  | 

آتش غم

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 16:0  توسط هرکس  | 

بارون

امروز داشت بارون میبارید...

نمی دونم چرا یه دفعه به فکر رفتم...

احساس کردم این نشونه ی اومدن تو بود که خدا داشت به من نشون می داد...

ولی افسوس ...

یادم اومد که تو برا همیشه از پیشم رفتی...

حس غریبی بهم دست داد...

دیگه حالا احساسام درست برعکس شده بود...

حال احساس می کردم همه ی چیزهای اطرافم به یک نحوی به گریه افتاده بودند...

برگ های درختان داشتن چکه چکه اشک می ریختن...

کوچه رو که نگو...اونقدر گریه کرد بود که اشکاش داشت شر شر از روش سرازیر

 میشد...

اینجا بود که یه دفعه صدای چیک چیکی رو شنیدم...

وقتی از پنجره بیرونو نگاه کردم دیدم یه برگ افتاده تو پیاده رو...واز بالا دوستش،

کسی که عاشقش بود داره گریه می کنه و از بلا به پایین اشکاش داره میچکه و

چک چک میکنه...

اما خودم...

که مدتی بود دوریت از یادم رفته بود، نشستم یه گوشه مثل همون برگ عاشق

چشم به راه،چشمامو به در دوختم که شاید دوباره اومدی و نشونی بارون

که احساس میکردم خبر اومدنتو میداد درست بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 17:25  توسط هرکس  | 

عکس 2

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 16:54  توسط هرکس  | 

چند تا عکس غمگین

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 16:50  توسط هرکس  | 

عکس

تنهایی1

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:45  توسط هرکس  | 

مانده ام تنها...

تنهایی 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:43  توسط هرکس  | 

آیینه های غم

وقتی تو نیستی... نه هست های ما چونانکه بایند نبایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم....

عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم .... باشد برای روز مبدا...

اما در صفحه های تقویم...روزی به نام روز مبدا نیست...

آن روز هرچه باشد...روزی شبیه دیروز روزی شبه فردا روزی درست مثل همبن روزهای ماست...

اما کسی چه می داند شاید امروز نیز روز مبدا باشد...

وقتی تو نیستی... نه هست های ما چونانکه بایند نبایدها

هرروز بی تو...روز مبداست...

آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند...

آینه ها که دعوت دیدارند دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار دیوارهایی صاف... دیوارهای شیشه ای شفاف...

دیوارهای تو...دیوارهای من دیوارهای فاصله بسیارند...

آه......دیوارهای تو همه ایینه اند...

آیینه های من همه دیوارند.....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:33  توسط هرکس  | 

اس ام اس عاشقانه

میدونی اگه تو رو تو بیابون بکارن کاکتوس در میای, تو رویا بکارن کابوس در میای, تو کویر بکارن خیارشور در میای ولی تو دل من بکارن عمرا اگه در بیای

بي دوست شبي نيست که ديوانه نباشم،مستم اگر صاحب ميخانه نباشم،اي دوست اگر جان طلبي آن به تو بخشم،از جان چه عزيز تر بگو آن به تو بخشم.


کي چه گلي دوست داره؟
نجار:ميخک
دزد:شب بو
قصاب:گل گاو زبون
پارچه فروش:اطلسي
دندون پزشک:مينا
و من...
من تو رو دوست دارم ،تو زيباترين و نازترين گلي هستي که من دوستش دارم...


* _* _*
_* __*
*__ *
* _*_ *
_*_ *_ *
اين قاصدک ها رو فوت کردم تا بيان بهت بگن به يادتم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:32  توسط هرکس  | 

غم تنهایی...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 10:17  توسط هرکس  | 

خنده

خنده بر لب میزنم تا کس نداند درد من ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:31  توسط هرکس  | 

نبودی...

نبودی بی تو پنهان گریه کردم، تو را دیدم و خندان گریه کردم، برای این که اشکهایم نبینی، نشستم زیر باران گریه کردم

من پرستوی خزان دیده و خاموش توام حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست

امشب دلم از امدنت سرشار است، فانوس به دست کوچه دیدار استف آن گونه تو را در انتظارم که اگر،این چشم بخوابد آن یکی بیدار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:29  توسط هرکس  | 

خداحافظی

خداحافظ گل لادن تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن

خداحافظ کل پونه گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تودرتو.خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هرسو

خداحافظ گل مریم.گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو بر گردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیداری بگو از شب چی میدونی

تو ابن رویای سردر گم.خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی.تو دست سرد ای مردم

خداحافظ گل پونه.که بارونی نمی تونی

طلسم بغضو برداره.از این پاییز دیوونه.

خداحافظ.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:24  توسط هرکس  | 

رنگ آسمان

رنگ عشق و رنگ آسمان
چه توان در نوشتن است وچه چيز را گواهي خواهد بود... زماني که ميليون ها وميليون ها کلمه در ذهن وجود دارند اما مجال و رمقي براي نوشتن نداري شايد کسي که تو را بشناسد خود همه کلمات وجملات را از دريچه چشمان تو بخواند واينجاست که تو فقط سکوت ميکني ...سکوتي پر رمز وراز وهمه چيز را به کائنات وهستي خواهي سپرد تا بوم نقاشي تو را صفايي دهند. دعا کن که از نور خورشيد و رنگ عشق و رنگ آسمان هم رنگي در نقاشي باشد. هفت شهر عشق را بايد گذر کرد ... آسمان را لمس بايد کرد ..... نم نم باران بايد شنيد رنگين کمان بعد از باران را بايد ديد... از نگاه رنگين کمان ، ميتوان معناي سکوت را دانست. سخني بس سنگين بر روي دل حکمفرمانست و مهر سکوتي بر آن. گاه ضربان قلب نيز به سختي تحمل ميکنند و گاه تو ، تا چه زماني سکوت را با خود همراه خواهي کرد !!! شايد تا زماني که .... و... سخن هاست در هيچ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:23  توسط هرکس  | 

قلب خفته

بعد از مرگم به گورم بيا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کني زيرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بريزي زيرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ريخت هرگاه شمعي را در حال سوختن ديدي مرا به ياد آور هرگاه ترانه غم انگيزي شنيدي آنرا به ياد من زمزمه کن زيرا من هر کجا که باشم به ياد تو خواهم بود
نورها سنگين اند رنگ ها بي روحند و فردا هرگز انگار نميخواهد بيايد من کنار آن پنجره ي قديمي (معراج گاهمان يادت هست؟) هنوز منتظرم تا آمدنت را از دور ببينم و دلم از شوق اينکه تو الان دزدکي صدايم ميزني در سينه بلرزد صداي پايت هنوز در گوشم بهترين آهنگ است و مژده ي آمدنت بهترين سوقاتي آخرين روز رفتنت را خوب به ياد دارم شعري که خواندي ... (هنوز گرمي آن احساس گونه هايم را سرخ ميکند) و قولي که دادي... قصه هايي که از دريا برايم ميگفتي که دنياي ديگري است و روزي به من نشان خواهي داد چگونه بايد دوست بود، چگونه بايد عشق ورزيد
آنقدر خوب و عزيزي که به هنگام وداع حيفم آيد که تو را دست خدا هم بسپارم تو عزيزي تو عزيزيتو عزيزترين عزيزي واسه منتوي زندگي عزيزم همه چيزي واسه منتو عزيزي تو عزيزيتو عزيزترين عزيزي واسه منتوي زندگي عزيزم همه چيزي واسه من آنقدر مومن و پاکي که به هنگام نمازمي برم سوي تو اي کعبه دل دست نيازآنقدر مومن و پاکي که به هنگام نماز مي برم سوي تو اي کعبه دل دست نيازتو نيازي تو نيازي تو به شيريني رازي واسه منتو که مقصد قنوتي؟ تو نمازي واسه منتو عزيزي تو عزيزي توعزيزترين عزيزي واسه منتوي زندگي عزيزم همه چيزي واسه من قصه حسن تو در هيچ کتابي نبودوسمه اشک تو در هيچ شرابي نبوددر ره عشق تو از دادن جان باکم نيستبه از اين در ره عشق تو صوابي نبودتو صفايي تو وفايي با صفاتر از صفايي واسه منتو عبادتي تو نوري تو خدايي واسه منتو عزيزي تو عزيزي تو عزيزترين عزيزي واسه منتوي زندگي عزيزم همه چيزي واسه من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:22  توسط هرکس  | 

عشق

برای تو می نويسم برای نگاه زیبایت
برای شيرينی عشقی که در دلم هر لحظه بیشتر شعله می کشد
قلبم را از دورنگی های روزگار پاک نمودم تا عشق پاک تو را در قلبم جاودانه کنم
شور زندگی و امید را با بودنت حس می کنم
حس زیبای تو را داشتن بی هيچ ترسی از دوری
بی هيچ ترسی از انتظار تلخ عشق
برای تو می نویسم تويی که قلبم را بی هيچ بهانه از آن خود نمودی
برای تويی که دوستت دارم
عزیزم برای تو مینویسم تو ............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:22  توسط هرکس  | 

صداقت

روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.

پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.

پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.

پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.

بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.

پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.

در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.

پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند

پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:21  توسط هرکس  | 

وامروز من تنهام...

و امروز من تنهام...

تنها از کسانی که هیچ گاه پا به پای

اشکانم اشک نريختند...

تنها از دستانی که دست هایم را به وقت

شادی و غم نگرفتند...

تنها از در و پنجره هایی که به روی امید

گشوده نشدند...

و تنها از چشمانی که آیینه ی چشمانم

نبودند...

کاش تنها نبودم

کاش در دوران کودکی ام مانده

بودم....دورانی که اگردوستت ميداشتند فقط

براي وجود خودت بود

و حالا چه؟!

حالا فقط مرا برای زمانی می خواهند که

باراني باشند

ومن خسته از باراني بودنها...

ای تو!

ای تویی که امیدم به توست..

.چترم باش

نه برای دلتنگی هایم و نه زمانی که

بارانی ام..

چترم باش

تا چترت باشم ...

و چترم باش تا به چتر بودنم اعتراضی نكنم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:20  توسط هرکس  | 

ستاره ی عشق

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم

تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم

من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم

من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم

تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 13:11  توسط هرکس  | 

آیینه های دیدار

وقتی تو نیستی... نه هست های ما چونانکه بایند نبایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم....

عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم .... باشد برای روز مبدا...

اما در صفحه های تقویم...روزی به نام روز مبدا نیست...

آن روز هرچه باشد...روزی شبیه دیروز روزی شبه فردا روزی درست مثل همبن روزهای ماست...

اما کسی چه می داند شاید امروز نیز روز مبدا باشد...

وقتی تو نیستی... نه هست های ما چونانکه بایند نبایدها

هرروز بی تو...روز مبداست...

آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند...

آینه ها که دعوت دیدارند دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار دیوارهایی صاف... دیوارهای شیشه ای شفاف...

دیوارهای تو...دیوارهای من دیوارهای فاصله بسیارند...

آه......دیوارهای تو همه ایینه اند...

آیینه های من همه دیوارند.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 13:10  توسط هرکس  | 

اجازه ندارم

چرا اجازه کم اوردن ندارم
چرا باید تاب بیاورم
خسته از اطرافیان هستم و غمگین نیستم
باید جوابگویی مسئولیت هایی باشم که خود بر دوش نگرفتم
بلکه به دوشم گذاشتن و من هم همچون چهارپایی نجیب سالها این مسئولیت را افتان و خیزان به پشت خود کشاندم
حرف از قصه و غم نیست ، حرف از...
میدانم که باید مسئول خود و افعال گذشته ام باشم ولی توان من هم حدی داره
اجازه تغییر نمی دهند البته می ترسند از این تغییر
ترس از دست رفتن یا اوج گرفتن

.

.

.

نمی گذارم کسی دلم را غمگین کند
می ایستم و باز کم نمی آورم
من باید اولگوی طفلی باشم که مرا سر مشق قرار داده
البته شاید
شاید او هم باید خود در فشار مسئولیت های ناخاسته خود را بیابد و در مقابل همه شان بایستد
آینده همه چیز را مشخص می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:23  توسط هرکس  | 

نامه ای به خدا

نامه ای به خدا ای خدای مهربان من ! . . . یك شب به ویرانه دل ماسر بزن ، برای تو طاق نصرتی از عشق می بندم وبا گلهای شقایق تزئین می كنم ، آرام ، آرام ، اشك می ریزم ، تا فضای خانه قلبم ، بوی خوش باران بگیرد ، یك شب مهمان دلم باش وبه من بگو كه نور تو در قلبم هست ، من تو را دیر زمانی است كه یافته ام ، تو را بادلم با دل خونم وجنون عاشقانه یافته ام .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:22  توسط هرکس  | 

دردی از دل

دلم دردی که دارد با که گوید ........ گنه خود کرد تاوان از که جوید ........ دریغا نیست همدردی موافق ...... که بر بخت بدم خوش خوش بموید ...... مرا گفتی که ترک ما بگفتی ...... به ترک زندگانی کس بگوید ....... کسی کز خوان وصلت سیر نبود ...... چرا باید که دست از تو بشوید ...... ز صد بارو دلم روی تو بیند ........ ز صد فرسنگ بوی تو ببوید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:21  توسط هرکس  | 

مرهم

می خواهم برایت مرهمی باشم ! ... برای آن نگاه خسته ای که می دانم ،... امیدش به لبخندی

است! می خواهم برایت لبخند باشم! برای آن دلی که از امید ، خالی است! می خواهم

 دست هایت را در دست های آسمان بگذارم ... تا باور کنی آسمان هم ، برای تو آغوش

 می گشاید! من تو را مرهمی خواهم بود ،گرچه ... دلــــــــــی دارم ... که نیازمند یک مرهم

است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 2:6  توسط هرکس  |